و اما مریضی من
و اما مرضی من:
شنبه 1 تیرماه 92،از کلاس خاله سارا برگشتیم(من و مامان زهره)
رفتیم خونه.
یه چرت خیلی کوتاه
زدم و مامان رو از این خواب بسیار طولانی متعجب کردم 
بعد یه کوچولو غذا خوردم که بیشتر مامان رو متعجب نمودم
و بعدش تو ظل گرما رفتیم خونه مامان بدری .حدود 4 بعد از ظهر.
پیش مامان بدری جون موندم تا مامان زهره بره سراغ کارهاش!
وقتی پیش مامان بدری جون بودم هر از گاهی میگفتم شکم درد!ولی چون دستشویی نرفتم،مامان بدری عزیز متوجه مریضی من نشده بود!
تا اینکه 1 شنبه هم همینطور به مامان زهره میگفت شکم درد!و هیچی هم نمیخوردم.
2 شنبه نیمه شعبان بود و مامان زهره و بابا مجید میخواستند من رو بیرون ببرم تا چراغونی ها رو ببینم.حتی بابا مجید به خاطر من ناهار نخورده بود که زود برسه خونه!!حدود 6.
اما!!من درست همون موقع تب کردم و اوضاع شکم و ... بهم ریخت!!
یعنی :بیرون روی...
اون شب که هیچ!فردا صبح هم خانم دکتر عزیز و با انصاف(درست روز تعطیل ،نیمه شعبان )
به خاطر من اومد مطب تا من رو معاینه کنه
،گفت که میکروب وارد روده هام شده باید آنتی
بیوتیک(سفکسیم)1 هفته بخورم
حالم خیلی بد بود ،از دکتر که اومدیم رفتیم خونه مامان بدری جون،آخه از قبل قرار بود،مامان زهره و بابا مجبد عصر برند مراسم بله برون سارا(دختر عمه من)
اولش مامان و بابا تصمیم گرفتند که نرند،تا حدود 6:30 که مامان بدری عزیز گفت من رو حتما نگه میداره و مواظبت میکنه
تا مامان زهره و بابا مجید یک سر کوتاه آخر مراسم برند و برگردند
البته حال من هم روز 4 شنبه،خدا رو شکر خیلی بهتر شد
و این بود ماجرای دومین مریضی سخت من!!
اولیش که درست در 1 سالگی اتفاق افتاد!!دومیش هم در 2 سالگی


و اما مریضی من 